المحقق السبزواري

617

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

حكايت فضل بن سهل سرخسى در كمال دانش و عقل و كفايت و كاردانى بود و از فنون علما ، سيّما فن احكام نجوم ، بهرهء وافى داشت و وزارت مأمون الرشيد تعلّق به او مىداشت و بر درگاه مأمون اختيار و اقتدار كلّى داشت و محلّ او نزد مأمون به مرتبه‌اى رفيع بود كه هيچ وزير را نتواند بود . آورده‌اند كه مأمون را خادمى بود كه او را ريحان مىگفتند . مردى پارسا و نيكواعتقاد بود . روزى مأمون با عبد اللّه بن سهيل هاشمى در خلوت شطرنج مىباخت و فرموده بود كه كسى را نگذارند داخل شود و گفته بود كه ، « اگر كسى به فضل بن سهل بگويد كه من شطرنج مىبازم ، آن‌كس را سياست كنم . » و در آن وقت فضل به در سراى آمد . ريحان خادم را ديد . پرسيد كه ، « امير المؤمنين چه مىكند ؟ » گفت : « شطرنج مىبازد . » فضل بن سهل داخل شد و نزديك مأمون رفت و دست دراز كرد و شطرنج از پيش او برداشت و گفت : « يا امير المؤمنين ! وقت شطرنج‌بازى نيست . وقت نماز است و اين پسنديده نباشد كه من با مردمان گويم كه امير المؤمنين در نماز است و اوراد مىخواند . آنگاه ، امير المؤمنين به بازى مشغول باشد . » مأمون گفت : « روا ندارى كه ما ساعتى به تفرّج مشغول باشيم ؟ » فضل گفت : « امير المؤمنين در خلافت جاويد باد ! خواهم كه همه عمر امير المؤمنين در خرّمى و خوشدلى گذراند ، امّا آنچه در پيش داريم و مطلبها كه منظور داشته‌ايم مهمل ماند . » مأمون او را ثنا گفت . بعد از آن ، روزى ديگر به وقتى كه جملهء خواصّ حاضر بودند ، پرسيد و گفت : « مىخواهم بدانم كه اين حكايت پيش فضل بن سهل كه گفت ؟ » جمله خدّام را حاضر كردند و تعرّف و تفحّص كردند و از ريحان پرسيدند كه ، « هيچ دانى كه اين سخن با فضل كه گفت ؟ » گفت : « من گفتم . » گفتند : « چرا گفتى ؟ » گفت : « زيرا كه از من پرسيد كه ، مىدانى كه امير المؤمنين چه مىكند ؟ چون مىدانستم ، از خود جايز نديدم دروغ گفتن . راست بگفتم و هيچ‌كس را بر اين تهمتى نيست و گويندهء اين كلمه من بودم به سبب احتراز از دروغ گفتن . اگر عفو مىكنى ، بكن و اگر عقوبت مىفرمايى ، بفرماى . » مأمون گفت : « نيكو كردى و صلاح ما جستى و صواب آن بود كه فضل كرد . » و بفرمود